تبليغاتX
دوست دارم
به سرای تینا ندهم یک لحظه لحظه اش در دنیا
باز هم آمدم پس از مدتهای طولانی دیگر خسته شدم از همه چیز آنکه دوستش می داشتم رفت

رفت به سوی زندگی و خوشبختی با نیمه ی گمشدهی خودش و من تنها تراز همیشه ام و حوصله

مرگم ندارم خسته ازهمه چیز تنهاتر از همیشه غمگین ترین لحظه ها مال من است می دانم سرنوشتم

مرگ در تنهایی است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:32  توسط آیدین  | 

سلام

چندی در تکاپوی راه یافتن به سمت جهنم مشغول بودم و حاصل

بیگانگی از خود بود به همین دلیل چند ماهی نبودم

این روزها بسیار زجر آورند همه چیز به سمت خوبی میرفت

که...... خودم کردم که لعنت بر خودم باد

راستش چند هفته ای بیشتر مهمان شما نیستم سفر درازی

در پیش دارم سفری از جنس مرگ و رهایی

چارچوب شب بی انتها بود

درروزهای پرمدعاوشب زده

در گور من شعرهایم تجلی بخش خاطرههایم بود

دررازم ابرهای تیره تپش جویباهارااز پس خون می نشاند

و روزنه

آه پنجره

حتی کوتاه و بی مقدار

ازسر جهنمیان شهر گذر نمیکرد

وعشقهای آسمانی وبهشتی یکی یکی در آتش شیطان میسوختند

گویاخفته بودم درگور مرده بودم درخاک رفته بودم از شعر

باز شروع کردم

باز کردم دفتر شعری را دیگربار وبرای بارآخرتا بگویم دوستت دارم

اینم آخرین شعرم بود سعی میکنم در این روزای آخر بیشتر

پست بزارم با نظراتتون منو خوشحال کنید

 

هنوزم عاشقتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:18  توسط آیدین  | 

660ctiu

 

با تشکر از کسانی که نظر دادند باز هم مثل همیشه به وبهاتون میام و اگر

موضوع یا مطلبی بود در قسمت نظرات ثبت خواهم کرد

راستش دوباره یاده گذشته افتادم گذشته هایی که امروزمو رقم زده و فردامو

رقم میزنه .

وقتی یاد گذشته میفتم به دیوونگی خودم پی میبرم و حسرت فرصتاییرو

میخورم که میتونستم با توجه به این فرصتا تا همیشه با تو باشم فرصتایی

که یکی یکی از دست رفت تا به اینجا رسیدم حالا که فضای گذشته داره

کم کم منو از بین میبره خیلی دوست دارم یک شعر از همون موقع بذارم

شعری که زمانش به ۴ سال پیش برمیگرده روزایی که خودت میدونی

چطوری بود و چطوری گذشت

و امروز روز آزادی است

در زندان به سر میبردم

من بودم هیچکس نبود

من در دریا شنا نکردم

ولی حبسش را کشیدم

فکر نمیکردم روزی آزاد شوم

با آنکه عمری در زندان بودم

و تمام جوانی فدای تو شد

ولی باز ذره ای از عطش من کم نشده

نمی دانم چه فصلی است

چه روزی است

بهار دلگیر است

تابستان سوزان است

پاییز به پا خیز

زمستان در خواب است

این هم از زیبایی فصل ها

تمام زیبایی های دنیا

زیبایی فصلها گلها دشتها

همه در وجود توست

با آنکه میسوختم در زندان

به یاد دیروزها می ماندم

مرز بین امروز و فردا در دستان توست

اگر فردا را زنده کنی

اگر با دستهایت بهار را مست کنی

اگر با آمدنت عطر گلها را به دستان باد بسپاری

ریشه که سهل است دانه میشوم

پس بیا تا دانه شوم

راستی دوباره ماه رمضون از راه رسید من هیچوقت روزه نگرفتم به غیر از دو

سه بار  اون چیزی که این ماهو برام خیلی خیلی ماورایی میکرد سریالهایی

بود که عطاران کارگردانی میکرد ولی امسال او نیست ولی شخصی که

چهره اش هیچ تفاوتی با تو ندارد و نسبت حمزادی با تو دارد با یک کارگردان

دیگر کار میکند و تازه بعضی اوقات به خصوص سالهای پیش به غیر از این

ماه در ماههای دیگر سریال بازی میکرد به خاطر همین میخوام یک عکس

از اون بذارم تا حتی وقتی وبمو میبینم یاد تو بیفتمو دوباره نتونم جلوی

     گریه هامو بگیرم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 6:4  توسط آیدین  | 

مثل هرشب بیدارم دوباره به عکست خیره شدم دیگه نمیدونم چیکار کنم

هرکاری میشد کردم از اومدن دم مدرست بگیر تا خودکشی و دیوونه بازی

دیوونه بازیهایی که خودت میدونی برای فراموش کردنت هر کاری که میشد

کردم از رفیق بازی گرفته تا مشروب خوردن وسیگارکشیدن و

هر چی فکر شو بکنی یاد گذشته داره دیوونم میکنه و بیشتر منو وسوسه

میکنه که کاری که نباید بکنمو بکنم یه وقت سه ماهه ای به خودم دادم تا یا تا

همیشه با تو باشمو تو هم یکی از نویسنده های این وب بشی و منو تا

همیشه از این چیزی که هستم نجاتم بدی یا بعد از این سه ماه مسعود

خبر مرگمو تو این وب بذاره و شما در این صورت مطمئن باشید که راحت

شدم به خدا جهنم و آتیشش واسه من بهتر از این دنیاس توام دیگه راحت

میشی بعدش اون یه ذره فکر و صحبتی هم که در مورد من میشد تا

همیشه از بین  میبری

بازم یه شعر از خودم

عید هم مرد

دیوانه ای سراغم نیامد تا همدردی کند

چون آوایی تاریک

در دوردست رویا

وای رفته ام از یاد

سرم را با گلبرگهای سرخ برید

قسم بر چشمانش

خودم خویشتن را فراموش کردم

جلوی آینه نرفتم

عدد سالها پارویی بود که به عقب میرفت

آوای من صدای مرگ است

صدای قبرستان

صدایی که هیچوقت رنگ تابش را ندید

نامم در دستان وحشی باد است

رفته ام از یاد

نمی خواستم فراموش شوم هیچوقت

مرگ را می جستم

ولی نمی خواستم فراموش شوم

 

...به خدا دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:3  توسط آیدین  | 

 

و آغاز مرگ مبارک باد

گر در آتش چشمان تو نسوزم...

با یاد تو مردن زیباست

با یاد تو مردن زیباست

حاضرم بمیرم

حاضرم ثانیه ای تو را ببینم و بمیرم

پس دریغ نکن چشمانت را از من

تو تموم لحظه های بی تو مردن

 

 

دریغ نکن چشمانت را از من

 

suicide_love

 

دریغ نکن چشمانت را از من

 

 

Bloody_Kisses_by_dizzz

 

دریغ نکن چشمانت را از من

 

115672/10430

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:56  توسط مسعود  | 

 

چه شب ساکتی در گوشم فریاد می زند

چه دل گرفته ای در سینه دارم 

چه فانوسی زیبا و پرفروغی بر سر راه

چه تن خسته ای درد سکونم را با خود به این سو و آن سو می برد

در اوج تنهایی کسی نیست که با من

همسفر شود که از نگرانیش غمگین

و از شادی اش امید تبسمی دگر را طلب کنم

تا با صدای خسته و مرگ آلود خود

نامش را فریاد زنم

 

love_pain___I_by_Lesta

آری حلقه گمشده ام برای حیات به درون رودخانه افتاده است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:46  توسط مسعود  | 

دراین پست می خوام از بزرگترین و در عین حال غمگینترینو زیباترین ستاره

شعرایران زمین سخن بگویم شاید انگیزه ای که باعث شد من به هنر ودر

راس آن شعر کشیده شوم علاوه بر شرایط و اتفاقاتی که در زندگی

شخصی من رخ داده فروغ بوده است او باعث شده که من به یک برگ

همیشگی در خزان تبدیل شوم برگی که هنوز منتظر است منتظر مرگ

و رهایی منتظر پرواز به قول فروغ پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست

زندگی فروغ

در سیزدهم دی ماه سال ۱۳۱۳ به دنیا آمد پدرش سرهنگ محمد فرخزاد

نام داشت پدری سنگدل در عین حال دارای باورهای غلط در مورد او این

توضیح را بدهم که به قول خواهر فروغ پدر ما آنقدر سنگدل بود که هم من

هم فروغ با اولین خواستگاری که پیدا شد از این زندان فرار کردیم

مادر فروغ توران وزیری تبار نام داشت .

فروغ پس از طی دوره اول تحصیلات دبیرستان به هنرستان کمال الملک

رفت ودر آنجا نقاشی و خیاطی آموخت. فروغ در ۱۷ سالگی با

کاریکاتوریستی

به نام پیروز شاپور ازداج کرد که حاصل این ازدواج پسری به نام کامیار بود

اما این پیوند بیش از ۲ سال دوام نداشت و از شاپور جدا شد فروغ همیشه

از این ازدواجش با تمسخر یاد میکرد فروغ در فضای سیاه و یاس آور

روزگارش فارغ از این دنیا به درک واقعیات زندگی میپر دازد ودر خود شناسی

و فلسفه مرگ و زندگی سیر درونی خود را آغاز میکند او فراتر از زمان پیش

میرود و در زندگی هنری خود دیوارهای زمان را در هم میکوبد شعر او

شعری صمیمی و ملموس است نگاهی به آثارش این مطلب را تا یید

میکند . فروغ از ۱۳ یا ۱۴ سالگی شعر را با غزل شروع کرد اما هیچوقت

آنها را چاپ نکرد . در سال ۱۳۳۵ یعنی در ۲۲ سالگی اولین مجموعه شعر

او با نام اسیر منتشر شد که حاوی ۴۴ شعر بود. اسیر سیمای زن ایرانی

است که در زندان تعصبات در بند است و فریاد دادخواهی زمانه تمام زنان

اسیر است .سال بعد دومین مجموعه شعرش با نام دیوار منتشر شد

که دارای ۳۲ شعر و در روال مجموعه اولش بود . در این مجموعه نیز فروغ

خود را زندانی در دیوارهای رو زگار تعصبات میبیند . در همین سال ۱۳۳۶

سومین مجموعه شعرش بانام عصیان که دارای ۱۷ شعر بود منتشر شد

فروغ در این کتاب درباره زندگی و مرگ می اندیشد در این مجموعه که

حاصل تج ربیات دو مجموعه قبلی او است نسبت به تمام این تعصبات

عصیان میکند و میخواهد دیوار های زندان اسارت را در هم بشکند. علاوه بر

 این این کتاب  در مقایسه با دو کتاب قبلی از پیشرفت محسوس او در

شعر حکایت میکند و از اینجا ست که فروغ تفکر را در شعر خودوارد میکند.

در سال ۱۳۳۷ با ابراهیم گلستان آشنا شد ودر گلستان فیلم مشغول به

کار میشود این آشنایی تاثیر بسیار مثبتی در فروغ می گذارد . سال۱۳۳۸

سفری تحقیقی درباره سیر تهیه یک فیلم به انگلیس کرد و در سال بعدش

فیلم کوتاه خواستگاری را برای موسسه فیلم ملی کانادا ساخت که خودش

هم در آن بازی میکرد در سال ۱۳۴۰ در گلستان فیلم قسمت دوم فیلم

مستند آب و گرما را تهیه و ساختن فیلم موج و مرجان و خارا ابراهیم

گلستان را یاری کرد او همچنین در همین سال یک فیلم یک دقیقه ای

درباره صفحه نیازمندی های کیهان ساخت در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است

را در جذام خانه تبریز ساخت. او برای ساختن این فیلم با جذامیان آنجا

همنشینی کرد و بر سر سفر ه ی آنها نشست و دست بر زخمهایشان

میکشید ودر آخر هم فرزندی از آنها به نام حسین را به پسر خواندگی خود

قبول کرد و او را با خود به تهران آورد . این فیلم عنوان بهترین فیلم مستند

از فستیوال ابر هاوزن رابه خود اختصاص داد . در آن زمان آلمانیها تمام

فیلمهای خارجی را دوبله می کردند و بعد آنرا به نمایش میگذاشتند اما

فیلم خانه سیاه است بدون دوبله و تنها با زیر نویس آلمانی نمایش داده شد

زیرا صدای فروغ که همچون ترنم جریان آب به سر تاسر فیلم ده دقیقه ای

خانه سیاه است آرامش وصف ناشدنی داده بود یکی از ارکان اصلی فیلم

دانسته شد. فروغ در همین سال فیلمی مستند درباره روزنامه کیهان

 ساخت . در سال ۱۳۴۲ چهارمین مجموعه شعر او با عنوان تولدی دیگر

به چاپ رسید .

در سال ۱۳۴۳ با ابراهیم گلستان در تدویین فیلم خشت و آیینه همکاری

کرد و سال بعد یونسکو یک فیلم ۳۰ دقیقه ای از زندگی او تهیه کرد و

برناردو برتولوچی هم یک فیلم ۱۵ دقیقه ای درباره او ساخت.

سرانجام در سال ۱۳۴۵ در بعداظهر دوشنبه ۲۴ بهمن ماه در خیابان شهر

رضا ( انقلاب ) کنونی به خاطر نجات جان کودکان دبستان شهریار که در

معرض خطر تصادف با ما شینی که از روبرو می آمد تصادف کرد و در

بهشت برین سکنی گزیدآخرین شعری که از او در زمان حیاتش به چاپ

رسیده تنها صداست که میماند بود که در سال ۱۳۴۵ آذر به چاپ رسید.

آرامگاه او در قبرستان ظهیر الدوله شمیران است .

۷ سال پس از پرواز بانوی افسرده شعر ایران زمین در سال ۱۳۵۲ پنجمین

مجموعه شعر او با نام ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد منتشر شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:41  توسط آیدین  | 

از کسانی که نظر دادند تشکر میکنم اول اون خانمی که در قسمت نظرات

تایید نشده نظر دادند روی ادامه مطلب آخر پست جواب حرفاشونو ببینند

باز هم یک شعر از خودم

عشق را کشتم در آخر

چه سود آید دراین کار که دگر دیر شده دیر شده

ای عشق پیرم کردی

زیر پایت دل تنهایم را

شب وحشت آینه دیدم خود را در دلش

افسردگی پایان کار من نبود

مرگ پایانم نبود

شب زنده داری های من رازم نبود

هر جا که غم دیدی شنیدی در رهت

ردپایم را ببین

کدامین واژه ها اکنون

توان حس من باشد

من نیابم آنرا شاید این راه عجیبی است که دگر در من نیست

آغاز عشقم بودی پایان کارم بودی

ولی ای کاش با من بودی

من میروم در آخر در شبی پاییزی

در شبی بارانی

به یاد آن شب که خودت میدانی

ای خدا

نکند آن دنیا زیر پایش باشم

نکند چلچله عشق صدای گرگ است

پایان کارم آید

                                                                    

                                                                                                                                        دوست دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 4:30  توسط آیدین  | 

با تشکر از کسانی که نظر دادند حتما به وبلاگهای همتون سر می زنم

و نظر میدم

از همیشه غمگینترم راستش حوصله نداشتم امشب پست بذارم ولی

به یاد همتون که انقدر منو شرمنده کردید این پستو می ذارم

دلم گرفته است حال و هوای مرگ را دارم من در پاییز به انتظارت نشسته ام

و تو مرا ترک کردی هنوز همه روزها برای من ۸ مهر است روزی که

عاشقانه بر چشمانت خیره شدم و پس از آن ۷ سالم رفت مرگ و

خودکشی شاید دوای دردم باشد شاید ولی بی تو از گور و سرمایش میترسم

میترسم چون جز تو خدایی نداشتم

هنوزم دارم می سوزم پای عشقت

                            شایدم هنوز حقیرم پیش چشمت

دیگه عشقم نمی تونه تو رو پیش من بیاره

                        حالا اون کوچه تاریک تو رو یاد من میاره

اشکاتم مثل قدیما شعری از ترنم مرگ

                         اما فایده ای نداره خیلی دیره مثل اون برگ

دیگه وقت اون رسیده جایی که چشات ندیده

                        برمو دیگه نباشم از همه دنیا رها شم

و اینم آخرین شعرم که در دفتر پر راز مرگ نوشته شده

اگر مردم مکن ناله

چو اشکی از چشت بر خاک

روم چاره همین باشد

روزگار من نیز بگذرد

ای همسایه خورشید مرگ حق است

ای خود صاعقه مرگ حق است

سنگهای زیر آب بالاخره روزی می شکنند

در این دنیای پر نیرنگ عشقت را ندیدم پس میمیرم تا شایدفقط شاید و

شاید که در دنیایی دیگر برایم بمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:48  توسط آیدین  | 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

درسکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

دردلم باریدی...ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب دردآلود

جان من بیدارشد بیدار

بعداز او برهرچه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

ای خدابرروی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی دردل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را

دیدم ای بس آفتابی را

کو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من

ای دریغا در جنوب افسرد

بعد از اودیگرچه می جویم

بعدازاو دیگر چه می پایم

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

درسکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

امیدوارم از شعر بانوی شعر معاصر ایران استفاده کرده باشید و اندوه و

دردتان را با اشک سیراب کرده باشیدسرنوشت عاشقان این است

بارها مردن بریدن از زندگی اشک درتاریکی و مرگ درتنهایی

                                                   دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:11  توسط آیدین  |